گنج

شمارهٔ ۹۹

قرعه بر وصل زند دیده و سامانش نیستکاین خیال دید از آن چشم که حیرانش نیست
نرگس از گردش چشمت به شراب افتادستمی پرستیست که مخمور به دورانش نیست
شد ز شرم قلمت خضر نهان در ظلماتکه به جان‌بخشی آن چشمه حیوانش نیست
در جواب تو فرومانده‌ترم از طفلیکه به سفتن شکند گوهر و تاوانش نیست
دل ز اندیشه وصل تو به جا بازنگشتکه جدایی ز ملاقات تو آسانش نیست
عشق ما واقعه‌ای نیست که آخر گرددهرچه آغاز ندارد غم پایانش نیست
شادم از دل که می عشق تو مدهوشش کردخبر از شوق وصال و غم هجرانش نیست
دولت عشق ندارد خطر از نقص کمالکاین سعادت به کمالی است که نقصانش نیست
چرخ را کاسه پرخون شفق گردانستلاله را سنگ به پیمانه که پیمانش نیست
ما به ایمان قوی عهد تو محکم داریمآن که پیمان شکند قوت ایمانش نیست
هر جراحت که دلم داشت به مرهم به شدداغ دوریست که جز وصل تو درمانش نیست
گر «نظیری» به فلک برشده باشد چو مسیحبیت معمور به از کلبه ویرانش نیست