شمارهٔ ۱۰۰
هرکه نوشید می شوق تو نسیانش نیستوان که محو تو شد اندیشه حرمانش نیست
دل به حسن تو مقید شد و جاوید بماندکه ز فکر تو برون آمدن آسانش نیست
تا به کی فکر توان کرد و سخن تازه نوشتقصه شوق حدیثی است که پایانش نیست
هیچ کس نامه سربسته ما فهم نکردنه همین خاتمهاش نیست که عنوانش نیست
سبب از عقل مپرسید که غمنامه مادرس عشق است که از علم، دبستانش نیست
از دلم ره به دلت عشق نمودست و خوشمکه به آن خانه دری هست که دربانش نیست
راه دیگر به سوی کعبه اعرابی هستکه غم از سرزنش خار مغیلانش نیست
خاطر غیب نمای تو مگر جام جم استکه رخ حال من از آینه پنهانش نیست
سایه نامه تو، بال هما میماندهدهد ما که سر تاج سلیمانش نیست
مرد تاجر که ز غربت به وطن میآیدتحفهیی خوب تر از نامه اخوانش نیست
چون قلم گریه شادی کنم از نامه دوستکه به جز از دل خندان مژه گریانش نیست
بس که از دقت فهم تو «نظیری» بگداختنکتهای نیست که آمیخته با جانش نیست