شمارهٔ ۹۸
گشت دوزخ شرری ز آتش سودایش ریختشد قیامت قدری فتنه زبالایش ریخت
هرکه را زلف جوی مشک به پیمانه فکندخنده مشتی نمک سوده به صهبایسش ریخت
حسن در پرده نهان بود که نقد دو جهانعشق از کیسه به دل گرمی سودایش ریخت
کام از آن یافت زلیخا که چو یوسف را دیداول اسباب تعلق همه در پایش ریخت
از پی تربیتم خضر دهد آب حیاتعشق تا بر گل من تخم تمنایش ریخت
سرمه در چشم بلا غمزه بی باکش کردباده در کام حیا نرگس شهلایش ریخت
نخل پیوند تو هرچند «نظیری » برکندهر نفس تخم نوی عشق تو برجایش ریخت