شمارهٔ ۹
طعم هلاهل میدهد زهر فراقت آب راتا تلخ کردی عیش من شیرین ندیدم خواب را
درهای رحمت بر رخم تا شام مردن واکنندگر چشم از رویت کند یک صبح فتحالباب را
از دولت گمگشتهام شاید نشانی وادهندباری به دریای امید افکندهام قلاب را
ز اهل درون باهُشترند آنان که بیرون درنداکثر به خاصان میدهد سلطان شراب ناب را
طوفان به هر جانب برد بگشا معلم بادبانلنگر نیندازد کسی دریای بیپایاب را
وعظ طبیب و صبر من بر جان گوارا گشتهاندمن سختتر سازم مرض او تلختر جلاب را
با غایت بیطاقتی از عشق نتوانم گریختگویی که آتش بسته ره از هر طرف سیماب را
در انتظار رحمتت لبتشنگان افتادهاندساقی به کوثر زن قدح دریاب زود اصحاب را
کار «نظیری» در رضا غم خوردن و خوش بودن استدارم می مردآزما خوش باد شیخ و شاب را