گنج

شمارهٔ ۸

ز شهر دوست می‌آیم پیام عشق بر لب‌هابه تلقینی کنم آزاد طفلان را ز مکتب‌ها
بگو منصور از زندان اناالحق گو برون آیدکه دین عشق ظاهر گشت و باطل ساخت مذهب‌ها
چُو من هر کَس طبیبی دارد ، از زحمت چه غم داردکه آهی گر کشم بر کوه و صحرا افکنم تب‌ها
سحرگه خسته و رنجور از خلوت برون آیمچو پروانه که از صحبت برآید آخر شب‌ها
ز دست او جراحت‌های زهرآلوده بنمایمبه زخم ناصحان سوزن زنند از نیش عقرب‌ها
دل شب داشت دردی از کدورت‌های حرمانمبه سوی آسمان دیدم فرو بارید کوکب‌ها
به محض التفاتی زنده دارد آفرینش رااگر نازی کند از هم فرو ریزند قالب‌ها
ز بیدادی که بر دل شد نکردم ضبط خود ز اولکنون کاتش همی‌بارد پشیمانم ز یارب‌ها
«نظیری» پر گشا تا دیده دل در گشایندتکه از تنگی عالم تنگ می‌گردند مشرب‌ها