گنج

شمارهٔ ۱۰

قافیه: یبما۹ بیت
دارد ز غمزه حجت قاطع حبیب مابیعت به ذوالفقار ستاند خطیب ما
یک بانگ ذوق گرمی ما را کفایت استحاجت به تازیانه ندارد ادیب ما
روزی که رخ نمود به ما کار داشت عشقز اول حوالهٔ دگران شد نصیب ما
ما را تو و قبول نیازی و خلوتیمال و منال هر دو جهان از رقیب ما
از نکهت گل است ضرر دل رمیده رادر بر رخ صبا نگشاید طبیب ما
عاشق ز کوی دوست به تکلیف آمدهبا صبر و راحت انس نگیرد غریب ما
بهتر که از حکایت ما درکشی نفسدل خون شود ز غصه کار مهیب ما
گل را قصور نیست تو را گر زُکام هستدر بار کاروان همه هست طیب ما
بر پای بند کون «نظیری » زدیم پاآویخت عشق از سر گردون صلیب ما