گنج

شمارهٔ ۱۱

شرم می‌آید ز قاصد طفل محبوب مرابر سر راهش بیندازید مکتوب مرا
دست پرورد توام ای عشق، پاس من بدارهرکه بیند از تو می‌داند بد و خوب مرا
فرصتت بادا که می‌باید ستمکاری چنیناین قرار و طاقت و این صبر ایوب مرا
ناز پرورد وصالم گوش بر حرفم مکنآرزو بسیار باشد طبع محبوب مرا
بی‌سوالی خون خود در حشر می‌بخشم به اوزان که دانم از طلب عارست مطلوب مرا
شوخ‌طبعی، ز اختلاط غیر منعت چون کنمبیش ازین نتوان شنیدن حرف دلکوب مرا
امشب از یوسف‌رخی چشم «نظیری» روشن استباز نوری هست در کاشانه یعقوب مرا