گنج

شمارهٔ ۸۹

دلی دارم که طاقت کار او نیستتحمل غیر عیب و عار او نیست
دلی دارم که قلزم های مواجحریف آه آتش بار او نیست
دل سختم به راحت می ستیزدفلک را دست بر آزار او نیست
نشاط عندلیب از بوی و رنگستنوای ما ز موسیقار او نیست
کجا صنعان کجا بغداد مستان؟انا الحق گو سری بر دار او نیست
کجا باشد به بند و قید دستار؟سر مجنون، که جز سربار او نیست
مریض عشق را مردن علاجستدوای درد در بازار او نیست
سر مرغی نپرد در کمینگاهکه آب و دانه در منقار او نیست
زبان بازی کند سوسن از آنستکه آب شرم در رخسار او نیست
به این شد کعبه از کوی تو ممتازکه رشکی بر در و دیوار او نیست
«نظیری » این عبیر از عشق سازدکدامین عطر کز گلزار او نیست