شمارهٔ ۸۸
یک آه گرم صیقل زنگار عالمستموقوف لب گشادن ما کار عالمست
مشاطه فراق تو بر چهره ام نوشتخونابه ای که گونه رخسار عالمست
خودرایی خیال تو از دیده ام رماندآن معنیی که قبله گفتار عالمست
بر من شب فراق شد از جرم ناکسیصبحی که طالع از در و دیوار عالمست
صیاد، بی کرشمه تو دانه نفکنددر دام هر نگه که به پرگار عالمست
این عیب و عار عشق و هنر را کجا برمکانم نمی خرد که خریدار عالمست
حور و کنار کوثر و رضوان و صحن خلدما و جمال یار گلزار عالمست
تا یک دلت پسند کند قرب او مجویسرمایه قبول در انکار عالمست
گر پیر سالکی خبر از طفل راه پرسشرم از طلب مدار که زنار عالمست
قانون شکوه چند «نظیری » نوا کنی؟این نغمه تو باعث آزار عالمست