شمارهٔ ۸۷
هر که را معنی نمی خیزد ز دل گفتار نیستنیست یک عارف که هم ساقی و هم خمار نیست
خار خار کوی یاری هست هر کس را دلیستنشکفد هر گل که در پای دلش این خار نیست
سحر چشم بت به کارست و دعای برهمنگبر هر تاری که بندد بر میان زنار نیست
توبه هشیار، می گویند می گردد قبولتا ننوشم می مرا یارای استغفار نیست
مستی و شاهدپرستی، هرزه خندی و نشاطکار کار می گسارانست و دیگر کار نیست
پیش پای گرم و سرد روزگار افتاده امسایه در ویرانه ام از پستی دیوار نیست
اندکی ای ناله امشب بی اثر می یابمتآن که هر شب می شنید امشب مگر بیدار نیست
مردم از شرمندگی تا چند با هر ناکسیمردمت از دور بنمایند و گویم یار نیست
مجلس آخر شد «نظیری » حال خود با او بگوهر نفس بزمی و هر دم صحبتی در کار نیست