شمارهٔ ۷۱
آن دهد در گریه پند ما که با ما دشمن استهرکه می گیرد شناور را به دریا دشمن است
هر که را دل در درون شادست با بیرون چه کارشمع را خلوت نگهبان است و صحرا دشمن است
خود مگر از در درآیی ورنه از ما تا به توصد بیابانست و در هر گام صد جا دشمن است
دل آن آزرده تر داریم کازارش کنندخصمی خود می کند هرکس که با ما دشمن است
خون ز چشم کاروانی ریخت در بازار مصرهر که را یوسف بود کالا به سودا دشمن است
تا غمم گردید مونس کلفتم با کس نمانددوست چون هم خوابه گردد مو بر اعضا دشمن است
های های گریه ای باید که دل خالی کندورنه چون در دل گره باشد مداوا دشمن است
گر بهار آید «نظیری » ور خزان با من مگویخاطر مشغول عاشق را تماشا دشمن است