شمارهٔ ۷۲
گر شرر گر شعله هرجا گشت پیدا آتش استچاره دل کن که با آتش مدارا آتش است
رشک مانع، شوق غالب، در تو یارب چون رسمراه عاشق در میان هفت دریا آتش است
چون چراغ مرده از صحبت دلی آورده اماز دم خلوت نشینانم تمنا آتش است
گر به کفرستان بری این روی آتشناک رابرهمن در رقص می آید که حق با آتش است
از نسیم صبح می سوزد حریفان را جمالنازکان را بر سر آن کوی سر ما آتش است
در سلم رسم است ما را دین و دنیا باختنهر که را در سر قماری هست سودا آتش است
عاشقی و حسن را در پرده نتوان داشتنشعله غمازی کند ناچار هر جا آتش است
گریه گرم «نظیری » ریگ در وادی گداختاز سرشکش تا به زانو در ته پا آتش است