شمارهٔ ۶۴
عشق دهد با دل شوریده تابپرورش ذره کند آفتاب
کم نشود سوز دل از سیل اشکآتش سودا ننشیند به آب
آه که عاشق کشد از خامی استدود کند دل چو نباشد کباب
با سخن تلخ تبسم خوش استنشئه دهه شهد چون گردد شراب
دیر رود جان که تویی در دلمشعله کند بر سر شمع اضطراب
در شب هجران نبود روشنیگرچه بود تا به سحر ماهتاب
دیده «نظیری » نشناسد رخشبس که گدازد نگهم از حجاب