شمارهٔ ۶۳
سحر منادی بلبل به گلستان دریابصلای صحبت گل می زند زمان دریاب
هر آن دقیقه که دریافتی ز عمر از تستکه می شود نفس رفته را ضمان دریاب
تو را فریضه بود رفتنی به خانه دوستدرون اگر نگذارند آستان دریاب
هزار واقعه با روزگارم افتادستبه یک کرشمه لطفم اگر توان دریاب
نظاره گل دهر از وداع یاد دهدببین بهار وی و معنی خزان دریاب
هنوز بوی دلی بر مشام می آیددمی که آتشم افتد به خانمان دریاب
ته پیاله چو بر خاک تشنگان ریزیمرا که سوخته یی مغز استخوان دریاب
مباد زخم تو جز من به دیگران آیدگهی که تیر جفا می کشی نشان دریاب
مکش ملال «نظیری » که جسم و جان کاهستزلال جام کش و عمر جاودان دریاب