گنج

شمارهٔ ۶۲

چون غنچه دل مبند و چو بو بر هوا متاببر گل سوار باش و عنان از صبا متاب
آمیزش از صلاح دو یک دل به هم رسدجایی که تار میل نباشد دو تا متاب
هرگز خضر به تشنه زلال بقا ندادمس به امیدواری این کیمیا متاب
شوقی اگر نجات ز خودبینی ات دهدبگریز و رخ ز آینه هم بر قفا متاب
بر سفره هیچ نیست سئوال از برون چراقفل گشوده بر در گنج عطا متاب
شغل توام ز گوشه خاطر نمی رودگوشم چو طفل از پی هر مدعا متاب
بر صفحه نقش ها همه زیبا کشیده اندبرقع به دست کوته چون و چرا متاب
آهی زدیم و پیرهن پاره سوختیمگو همنشین فتیله پی داغ ما متاب
چشم از امیدواری دیدار روشن استگو روشنی مهر و مهم بر سرا متاب
معشوق ساقی است مزن بر پیاله دستیوسف نموده رخ بصر از توتیا متاب
افسون لب به کار «نظیری » کفایت استنعلش در آتش از پی مهر و وفا متاب