گنج

شمارهٔ ۶

برای خشت خم خوبیم گو آن پیر ترسا راکزین بازیچه طفلان خرد مشت گل ما را
جهان را نیست آن معنی که باید فکر آن کردنالف با خوان هر مکتب شکافد این معما را
به خود از بهر حسرت داد راهم ورنه معلومستز دریا چند در آغوش گنجد موج دریا را
همین بس شاهد بی‌اختیاری‌های مشتاقانکه عذر از جانب یوسف بود جرم زلیخا را
خموشی نزد عشق آرم که بر درگاه سلطانانکمان بر زه نمی‌آرند بازوی توانا را
همین مقدار می‌خواهیم از رخ پرده برداریکه بشناسیم قدر بینش نادان و دانا را
«نظیری» خاطری از داغ دل آزرده‌تر داردقدم هشیار نِهْ اینجا که در خون می‌نهی پا را