شمارهٔ ۵
تو اگر ز کعبه راندی، و گر از بهشت ما راغم بنده پرور تو به دری نهشت ما را
چو حدیث راست گویان به همه مذاق تلخیمبه سفینه عزیزان نتوان نوشت ما را
گل و برگ خانه ما همه بلبلان مستندکه به عاشقی برآمد همه کار و کشت ما را
که نشست نیم ساعت بر ما زلال طبعان؟که ز پرده برنیامد همه خوب و زشت ما را
ز عتاب تلخ ساقی دل ما غبار داردبه حلاوت حریفان نتوان سرشت ما را
همه روزه دست حسرت چو مگس ز دور لیسیمکه سر آستین مهمان به شکر نهشت ما را
نه صنم به جای بینی نه گلی به آب و رونقز خطابه هم برآمد همه خاک و خشت ما را
به تواضع جم و کی سر ما فرو نیایدکه حدیث عشق و سودا شده سرنوشت ما را
به صداع غم «نظیری » ز خمار باده رستمنکند دماغ خوش بو گل صد بهشت ما را