شمارهٔ ۴
زبان پیام هوس داشت شستم انشا رادرون سینه بریدم سر تمنا را
چگونه عرض تمنا کنم که حسن غیورنداده راه درین پرده رمز و ایما را
در آن نظاره که بر تیغ و کف شعور نبودز رشک سوخته بود آگهی زلیخا را
ذخیرهای ز جنون بهار ننهادیمکم است سود تنکمایگان سودا را
نوازشی اگرم میکند، محبت نیستتوان شناختن از دوست مدارا را
گر از ورع به گدا زاهدان قدح ندهندچه مانع است حریفان بادهپیما را
گذشت شوق ز اندازه گوشه نظریکه می خموش کند مست بیمحابا را
به کینه دل بیرحم کافرت نازمکه کرده است به من دوست گبر و ترسا را
بدیههسنج «نظیری» اگر تو خواهی بودشکرفروش کنی طوطی شکرخا را