شمارهٔ ۳
در پرده ره ندادند وقت سخن صبا رامن نیک میشناسم پیغام آشنا را
عیش دیار غربت چون برق در گذار استنتوان به قید کردن ذوق گریزپا را
وجد و سماع صوفی، خالی از آن مقام استچیزی به یار ماند، آن آهو خطا را
از خردهای که دارد گل در قبا نگنجدجایی که هست ذوقی میگردد آشکارا
با فقر و تنگدستی شوم است عجب و مستیدر کشور غیوران نخوت کشد گدا را
بر قدر قابلیت دادند هرچه دادندحق راست بر تو حجت تهمت منه قضا را
از مرغزار عقبی یا سبزه زار دنیاتا دانم از کجایی، حرفی بگو خدا را
انصاف و مهربانی، عهد از جهان برانداختشد راستی خوش آمد، شد دوستی مدارا
با شاه عشق بازان آخر کسی بگویدبی آب و دانه کشتی مرغان خوش نوا را
از کاهش محبان بر قدر خود فزایندبا این خسیس مردم، یاری مگیر یارا
خوش فطرتی «نظیری » حل دقیق خود کنحاصل ز کار مردم بانگی است آسیا را