گنج

شمارهٔ ۲

مانند سراب بند بر پابیهوده شدیم دشت پیما
بی بحر نموده شکل ساحلبی آب نموده موج دریا
سر داده به باد بود و نابودبگرفته ز خاک عرض و پهنا
بر اوج رسیده گه ز پستیدر پست فتاده گه ز بالا
چون ظلمت نیستی درآمدنه ماند رخ و نه ماند سیما
در نای دمید دم مغنیلب بست و فرو نشست غوغا
عاشق که و عشق چیست؟ دانیدرمانده و درد بی مداوا
سرگشته مطلب محالیمای کاش نبود این تقاضا
آخر به چه مایه قرب جوییمبال و پر مور و راه عنقا
آتش نشود به باد خاموشاز سر نرود به فکر سودا
چون حق نشود عیان «نظیری »گوییم که لااله الا