گنج

شمارهٔ ۵۸

قافیه: انیرا۹ بیت
کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی رابه قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را
سئوالی کن ز من امروز تا غوغا به شهر افتدکه اعجاز فلانی کرده گویا بی زبانی را
به هر جنسی که می گیرند اخلاص و وفا خوب استپس از عمری گذر افتاده بر ما کاروانی را
کتاب هفت ملت گر بخواند آدمی عامی استنخواند تا ز جزو آشنایی داستانی را
به افسون موم از آهن کردن آسان تر از آن باشدکه از کین بر سر مهر آوری نامهربانی را
به عشاق اشک گرم و روی زرد از بهر آن دادندکز استغنا فرود آرند مستغنی جوانی را
اگر از خار خار بی وفایی های گل نبودسحرگه عندلیبی برنخیزد گلستانی را
دلا سیلاب خون را از شکاف سینه بیرون کنکه امشب سوده ام بر دیده خاک آستانی را
نمی دانم «نظیری » کیست چون می آمدم زان کویبه حال مرگ دیدم، بر سر ره ناتوانی را