شمارهٔ ۵۷
به غیر از رنگ و بویی نیست این عشق مجازی راعطا کن لذت طعم حقیقت عشقبازی را
عزیزان را فدا کردم سر و سامان هبا کردمنیرزم گوشه چشمی بنازم بینیازی را
عبارت کوته و دل تنگ و خاصان ملک زیباچه داند مرد صحرایی طریق کارسازی را
کسی تفسیر رمز عاشق و معشوق کی داندبه جز مکی نمیداند لغتهای حجازی را
همه سرمایه اقرار و ایمان بود رخسارتفغان از خال هندویت که کافر کرد غازی را
گرسنه باز شاهنشاه و ما صیاد بیطالعدل کبکی نثار آریم خوی شاهبازی را
صبوح و روح برهم خورد چون بانگ صلات آمدبه زیر آرید از طاق این کهن دلق نمازی را
گر از یک ره نماید روی از صد ره درون آید«نظیری» چاره چون سازد فریب ترکتازی را