شمارهٔ ۵۶۱
درک هر راز کجا زان عجمی زاده کنیگرنه آیینه چو آیینه او ساده کنی
زیب مشاطه صفایی ندهد آن بهترکه قناعت به همان حسن خداداده کنی
چون صبا معتکف طرف چمن شو شایدخرده ای حاصل ازان غنچه نگشاده کنی
چون ارادت به کف کس نسپردست عنانکوش تا همرهمی مردم آزاده کنی
زادی از صومعه بردار که در دیر مغانرهن یک کاسه می خرقه و سجاده کنی
نفع و ضر همه در پرده غیب است چراتکیه بر مایه از پیش فرستاده کنی
ای سواری که جنیبت به قفا می تازیگنهی نیست اگر رحم بر افتاده کنی
همچو شمعم همه تن مایه دیدار شودگر شبی نزد خودم تا سحر استاده کنی
سبزه بر جوی دمیدست «نظیری » وقتستبا حریفان سمن بو به قدح باده کنی