گنج

شمارهٔ ۵۶۰

نه گلم کفاف رنگی نه گلم پسند بوییسر و برگ خود ندارم ز خیال روی و مویی
به تصور جمالش ز هزار فکر رستمدل جمع من پریشان نشود به هیچ سویی
شده با بدان مصاحب چه فسون کنم ندانمکه به طبع دیو مردم نشود فرشته خویی
غم دل چگونه پوشم که لباس صبر و طاقتز هم آنچنان دریدم که نمی شود رفویی
نفحات زلف جانان چو بلا مسلسل آمدکه نفس ز هم گسست و نگسست گفتگویی
سگ خانه زاد عشقم به جفا نمی گریزمنه شکاری غریبم که جهم به های و هویی
نکند قبولم آتش پس مرگ اگر بسوزنداگرم ز لوث عصیان ندهند شست و شویی
شده عرصه از زبونان صف پردلی نبینمکه ز صولجان مردی بدرآوریم گویی
حسنات دین پرستان همه سیئات باشدمگرآن که روز محشر نکنند جستجویی
سخن ار ز دوست باشد بردم برون ز دنیادل پر هزار حسرت به امید بازگویی
چه غمت ز دیده من که به خون دل نگار استتو که بر کنار جویی نشکسته ای سبویی
ز غلوی اضطرابم ز حجاب برنیایدز صد آرزو «نظیری » رسم ار به آرزویی