گنج

شمارهٔ ۵۶۲

نی سنبل تنباکویی نه آتش رخساره‌ایدل بوی خامی می‌دهد بی‌داغ آتش‌پاره‌ای
منقار زرین بایدت تا دانه زین اخگر کنیکی مرغ این آتش بود هر مرغ آتش‌خواره‌ای
در نخل تنباکو نگر صوفی شده بازآمدهدر کوی خود سرگشته‌ای در شهر خود آواره‌ای
چون بید مجنون هر طرف افکنده از سر طره‌ایچون دلق سالک هرکجا افکنده از بر پاره‌ای
مردم گیا از چین مخر تنباکوی آچین بخرهم مایه بی‌مایه‌ای هم چاره بیچاره‌ای
خواهم دید وجد آنقدر جام می و تنباکوامکافتم به طاق ابرویی چون نرگس خماره‌ای
اندر کمند دود او کز سنبل دلجو به استهمچون کلیم افتاده‌ام اندر دم سحاره‌ای
موسی به قوم خویشتن لوح ید بیضا نمودیا حور سیمین‌ساعدی کرد از مه نو پاره‌ای
تا شد به مَه‌رویان قرین این دود مایه بر زمینبر آسمان غیرت کشد هر ثابت و سیاره‌ای
هر جرعه کی مستی دهد رند جحیم‌آشام رااز جنس آچین کشتیی وز قسم هندی کاره‌ای
ساغر «نظیری» کم بکش زین خشک می هردم بکشکت موم ازو شد آهنی، کت لعل ازو شد خاره‌ای