شمارهٔ ۵۵۸
سر داده ای و بند نهانی نهاده ایدل برده ای و داغ نشانی نهاده ای
گر در ره وفا قدمی برگرفته ایبر خود هزار کوه گرانی نهاده ای
یادت به خیر باد که در گریه های گرمشوقی که از خودم برهانی نهاده ای
ارزان مکن کرشمه و شوخی که در دلممهری که پیش ازان نتوانی نهاده ای
از درج لب مفرح یاقوت داده ایدر طبع پیر شوق جوانی نهاده ای
فارغ نمی شویم که در آب و خاک ماتخم هزار دل نگرانی نهاده ای
غمگین نمی شویم که در های و هوی ماذوق هزار رود مغانی نهاده ای
بلبل خمش نمی شود ای غنچه لب بگویدر خرده های گل چه معانی نهاده ای
با کس زمانه عهد «نظیری » به سر نبرددل در وفای دشمن جانی نهاده ای