شمارهٔ ۵۵۷
سحر که سنبلم از جیب پیرهن بکشیگمان برم که رگ جانم از بدن بکشی
شود کنار و برم بی تو باغ عریانیکه غارتش کنی و سنبل و سمن بکشی
شبم به هم زده یارب تو انتقام مراز صبح ظالم قطاع تیغ زن بکشی
شکسته شد صنم عیشم از خلیل صباحتو داد من صمد از این صنم شکن بکشی
به نخل عمر نیابد خزان پیری راهبه نوبهار اگر باده کهن بکشی
به سایه گل تو آن گیاه بی کارمکه سر اگر بکشم، بیخم از چمن بکشی
خطاب غمزه خمار تو به من زآنستکه مست حرف خودم سازی و سخن بکشی
ز چشم هندوی تو این مزاج می آیدکه صندلم به جبین پیش برهمن بکشی
عنان طبع تو در دست ناز و بدخویی استعجب نباشد اگر سر ز خویشتن بکشی
اسیر کرده تو از خوشی نیارد یادچو طفل خاطرش از خویش و از وطن بکشی
مقید لب شیرین مکن «نظیری » دلکه خسرو ار شوی اندوه کوهکن بکشی