شمارهٔ ۵۵۳
گر برون از برقع آن زلف پریشان آمدیکارهای بی سر و سامان به سامان آمدی
از جمال خود اگر دادی به عالم ذره ایقسمت هر مور مقدار سلیمان آمدی
گر حجاب کعبه و دیر از میان برداشتیهر مسلمان گبر و هر گبری مسلمان آمدی
بودی ار بر قدر سوز آتش پرستان را جزابال هر پروانه ای شمع شبستان آمدی
گر نبودی پیر کنعان بوی پیراهن شناسکور ماندی در برش گر دوست عریان آمدی
بر مشام آشنا آید شمیم آشناسوی احمد از یمن زان بوی رحمان آمدی
هر غم او کامدی در سینه تنگم فروجان محبوس مرا یوسف به زندان آمدی
وه که در گلشن خمش دارند مرغی را که اوگر به گلخن در قفس بودی به افغان آمدی
رخصت ار بودی کزین بی پرده تر گویم سخنچون «نظیری » هر دو عالم مست عرفان آمدی