گنج

شمارهٔ ۵۵

گر به سخن درآورم عشقِ سخن‌سرای رابر بر و دوش، سر دهی گریهٔ های و های را
گل به خزان شکفته شد؛ وین دل بسته وا نشددر بن ناخن است نی، بختِ گره گشای را
نی ز رهی خبر دهم؛ نی به دلی اثر کنمصوت کجم ز کاروان، زمزمهٔ درای را
هر المی که صعب‌تر، روزیِ عاشقان شودطعمه ز استخوان سزد، حوصلهٔ همای را
درس ادیب اگر بود زمزمهٔ محبتیجمعه به مکتب آورد؛ طفل گریزپای را
خاتم جم شکسته‌ تن، هیکل عشق ساختهمنظر دوست کرده دل، جام جهان‌نمای را
پیش «نظیری » از مَلِک، درد دلی برم که هستبر در شه ترددی نالهٔ آن گدای را