گنج

شمارهٔ ۵۴۴

وقت آن آمد که خرگه با گل سوری زنیلعبت چینی گزینی جام فغفوری زنی
چهره از لعلی قبایان بدخشانی کنیباده با فیروزه خطان نشابوری زنی
دست ها در گردن چون رطل مینایی کنیبوسه ها بر ساعدچون شمع کافوری زنی
ساز و برگ بوس و آغوش و کنارت داده اندبیش ازین چون نی نمی باید دم از دوری زنی
عمر شیرین موج بر آبست شاید چون حبابقرعه بر نام شراب تلخ انگوری زنی
بلبل و گل پرده از ساز و نوا برداشتندزشت باشد گر تو خواهی لاف مستوری زنی
بی کلاه و کفش می رقصند مستان در چمنتو نمی خواهی که گل بر سر ز مغروری زنی
بلبلا! نرگس دو بینی می کند وقت است وقتبر سر کرسی برآیی بانگ منصوری زنی
سبزه و گل بر سر کوچند شاید گر تو نیزبا حریفان خیمه ای بیرون ز معموری زنی
باده آخر شد صبوحی را «نظیری » ساز دهورنه فردا حرف نتوانی ز مخموری زنی