شمارهٔ ۵۴۵
از کم سخنی و سر به زیریدادیم به خارها حریری
گشتیم ز بندگی خداوندسلطان شد ایاز از اسیری
مرغان چو نشاط ما ببینندبر گل نکنند خرده گیری
ناهید اگر به ما نشیندبهرام نمی کند دلیری
ما را که غذای جان شمیم استپیوسته کند صبا بشیری
مشگین نفس از خیال یاریمگرد رخ گل کند عبیری
بردیم به آخرت ز دنیادل گرسنگی و چشم سیری
هر دیده و خوانده شد فراموشالا تو ندیده در ضمیری
چون شاخ خزان فتاده بودمشد شوق توام عصای پیری
هستی ز وجود تو عدم راستعزست به هیچم ار پذیری
یک بار «نظیری » خودم خوانتا شهره شوم به بی «نظیری »