شمارهٔ ۵۴۳
بس در وفا تأمل و تأخیر می کنیتا می کنی به وعده وفا پیر می کنی
رنجش طبیعتی تو و بیداد خوی تستبا خلق صلح از سر تزویر می کنی
خود ظلم کرده از دل ما غبن می کشیدل مفت برده دعوی توفیر می کنی
ما را حدیث چون و چرا از حساب نیستدر ملک خود تصرف و تدبیر می کنی
گر بر جمال بتکده ما نظر کنیلبیک می فرستی و تکبیر می کنی
گر قاصر از تصور اویی عجب مداننقشی که نیست باب تو تصویر می کنی
از زلف او نمی رهی ار صد هزار سالشبدیز می دوانی و شب گیر می کنی
جز یک لحد مقام «نظیری » به جم نماندبی حاجت این خرابه چه تعمیر می کنی