شمارهٔ ۵۴۲
زان عنبرین کلاله که بر سر نهاده ایمنت به تاج بر سر قیصر نهاده ای
بر چهره زلف و خال بود خوش نما ولیکخط بر عذار از همه خوشتر نهاده ای
آغوش جانم از بر و مویت معطر استگل در شکنج زلف معنبر نهاده ای
حسن تو زیور تو بس است اینقدر چرابر گوش و سینه زحمت زیور نهاده ای
ترتیب ساز جشن ملوکانه کرده ایاسباب بزم و رزم برابر نهاده ای
مینا به کف ز ساعد سیمین گرفته ایخنجر به پیش از می احمر نهاده ای
از کبر بر مراد دل کس نبوده ایتهمت به بخت و جرم بر اختر نهاده ای
خط عاشق لبان پر از انگبین تستدر راه مور دام ز شکر نهاده ای
آب حیات می چکد از لفظ چون درتلب بر زلال خضر و سکندر نهاده ای
اوراق نظم و نثر «نظیری » بگو بسنجبحری به کف سفینه گوهر نهاده ای