شمارهٔ ۵۳۹
کمند عشوه گشادی و فتنه سر دادیهزار عربده را سر به بحر و بر دادی
روان و روح به خود انس داده را جوییمز حجره راندی و تن در قفای در دادی
به دوری تو دل و صبر ما نمی ارزندمرا به دست رفیقان بی جگر دادی
به فهم و خاطر زیرک ظفر میسر نیستبه کار پرخطر اسباب مختصر دادی
چسان به سر نرود دود و مضطرب نشومکه ره چو شعله خارم به نیشتر دادی
ز تلخی تو کنم شکوه تا نداند کسکه زهر در قدحم کردی و شکر دادی
مرا که درد صبوح و می شبانه نساختسرشگ نیم شب و ناله سحر دادی
اگر چه قیمت پروانگی وصلم نیستوظیفه غم و ادرار چشم تر دادی
به ذره ذره ام از مهر تست زناریچو کوهم ارچه ز سر تا به پا کمر دادی
هنوز دعوت حلوای بوسه در راهستز خط و لب نمک و تره ماحضر دادی
به این جمال «نظیری » کسی حدیث نگفتقمر ز عقرب و یوسف ز چاه بر دادی