شمارهٔ ۵۳۸
به توتیای رهم خون ز چشم تر چیدیجراحت از دل هجران خلیده برچیدی
حدیث خوش نمک ارمغان صحبت کیست؟که درد از دل و آزارم از جگر چیدی
من از فراق تو مردم تو را چه حاصل شدبه غیر از اینکه گل شهرت از سفر چیدی
همیشه جلوه طراز رقیب بی روشیکدام میوه ازان نخل بارور چیدی
ز لغوگوییی همصحبتان دلت نگرفتاگرچه بال مگس دایم از شکر چیدی
صبا ز گلشنم آزرده حال می گذردچو شاخ گل به رگم داغ نیشتر چیدی
به دست غارت تو آن درخت عریانمکه از مقام خودش کندی و ثمر چیدی
ز هیچ سو رخ آسودگی نمی بینمز بس که مشغله بر روی یکدگر چیدی
به ما دو گونه نیلوفری فتاده چو توبه رخ بنفشه شام و گل سحر چیدی
نشد که طعمه زاغی دهی همایم راگرم چه صد بر دولت ز بال و پر چیدی
ز گریه سحری یافتی «نظیری » فیضگل مراد به اقبال چشم تر چیدی