شمارهٔ ۵۳۷
گر پای سرو و دامن یاری گرفته ایاز محنت زمانه کناری گرفته ای
آگه نیی که در چه نفس سود عمر تستاز هر نفس اگر نه عیاری گرفته ای
عمرت همان دم است که با یار بوده ایهیچ است اگر جزین به شماری گرفته ای
هشدار هان که باطن خود تیره کرده ایاز هرچه بر ضمیر غباری گرفته ای
نخل برهنه سنگ ز مردم نمی خورداز خود بریز اگر بر و باری گرفته ای
گردون کشیده رخت تو را چون مسیح اگروقتی رکاب شیر سواری گرفته ای
هر سو فقیر فاتحه در کار می کندیک بار از دم که نثاری گرفته ای
نازان به حسن خویشتنی هیچ از امتحانآیینه ای ز آینه داری گرفته ای؟
بازی ز کعبتین فلک خورده ای مدامنقش حریف کی به قماری گرفته ای
چندین فرامشی ز حبیب و دیار چیستآخر اجازت از پی کاری گرفته ای
اینجا صداع را سر مخمور می خردتو سر ز درد نیم خماری گرفته ای
بوی از شمیم زلف «نظیری » نبرده ایگر بر فراش عیش قراری گرفته ای