شمارهٔ ۵۴۰
به خودبینی به جز بتگر نباشیز خود بگریز تا کافر نباشی
به ظلمت افکند طوفان جهلتچو کشتی گر گران لنگر نباشی
ز خیل طایران قدس گردیاگر در قید بال و پر نباشی
نه انسان زاده ای فضلی طلب کنکه از همچون خودی کمتر نباشی
چنان سیراب ساز امروز جان راکه فردا تشنه کوثر نباشی
اگر خواهی گذارندت درین بزمدمی بی دود چون مجمر نباشی
همه کس صید فربه خواهد و عشقکند ردت اگر لاغر نباشی
اگر پای ریاحین سر نداریچو نرگس صاحب افسر نباشی
چو ساغر پیشه گر بخشش نگیریمیان همگنان سرور نباشی
نگردی زین خط پرگار بی سراگر چون نقطه ز اول سر نباشی
«نظیری » دل به سیمین غبغبی بندکه در قید مه و اختر نباشی