شمارهٔ ۵۳۴
چمن قربانگه دنیای خونخوارست پنداریدریغا گل که شاخ گلبنش دارست پنداری
سحر می گفت با پروانه بلبل حال و می نالیدکه گل شد زود آخر شعله خارست پنداری
به سرعت آنچنان سودای بستان می شود آخرکه اطفال چمن را گل به بازارست پنداری
گل و نرگس بها بستان هر سحر مخمور می خیزندکلید باغبان در دست خمارست پنداری
چنانم می گزد اکنون تماشای چمن کردنکه شکل غنچه بر گلبن سر مارست پنداری
نظر می بندم از گلزار و نقش یار می بینمبه چشمم هرکه غیر از یار، اغیارست پنداری
ندارد وزن، کالای دو عالم نزد سودایمسری دارم که یوسف را خریدارست پنداری
کدامین نغمه کز رگ های جانم برنمی خیزدهمیشه مطربم را زخمه بر تارست پنداری
«نظیری » بسته بودم لب که عشق افسانه کوته کردسخن برداشت برقع قصه بسیارست پنداری