گنج

شمارهٔ ۵۳۵

دریغا در چنین فصلی حریفم یار بایستیمیان بلبلانم جای در گلزار بایستی
نشد ز ایوان و قصر افراختن جمعیتم حاصلره آمد شد غم سوی من دیوار بایستی
به سعی دیده شب‌زنده‌دارم کار نگشایدبه جای دیده من بخت من بیدار بایستی
چنین وقتی که بر ساقی و ساغر دسترس دارمکنار لاله‌زار و دامن کهسار بایستی
ز بهر آنکه در پای سهی و نارون ریزممرا چون غنچه گل شست پر دینار بایستی
سرم دستار از مخموری می برنمی‌تابدشرابم در سر و دستار در خمار بایستی
به هرکس می‌نشینم نشتری در آستین داردپی آسودنم یک بار بی‌آزار بایستی
دل بلبل به این نالیدن آسایش نمی‌یابدنوای عشق را منقار موسیقار بایستی
همه‌کس لاف در خلوت «نظیری» می‌تواند زدتو را این خودفروشی بر سر بازار بایستی