شمارهٔ ۵۳۱
چو لعبتان خیال اند آدمی و پریبه اختیار مشعبد کنند جلوه گری
درست اگر نگری سیمیا و نیرنگستنشاط مجلس ناهید و فتنه قمری
ثبات عهد پدیدست چند خواهد داشت؟گلی که در رحم غنچه کرد پرده دری
ز عمر خوش تر و شیرین تری ولی چه کنمنبسته هیچ خردمند دل به رهگذری
درین سراچه مزاج زمانه گیرد عقلخدا سرای مقیم است و کاروان سفری
دریغ از دی و نوروز دهر باید رفتبه گونه های خزانی و گریه جگری
به غیر هستی حق روی در فنا داردز جزو و کل جهان هرچه را که برشمری
ظفر نبود به کوشیدن خرد ممکنضرورت از صف مستی شدیم و بی خبری
چو کودک ز دبستان نفور می ترسمشب خمول ز بانگ مؤذن سحری
جهانیان به فروغم اگر نه محتاجندچو آفتاب چه افتاده ام به دربدری؟
به اعتماد کواکب مکن «نظیری » کارکه ره نبرده به خود می کنند راهبری