شمارهٔ ۵۳
دل شکسته بود تحفه خزینه مانگین ملک توان ساخت ز آبگینه ما
چراغ صومعهها زنده میتوان کردنبه دوستی تو، یعنی به سوز سینه ما
تو کار غیب چه دانی که چیست؟ طعنه مزنکه جز به مصلحتی نشکند سفینه ما
مکن به کشتن ما مشورت که تا بودستبه فال دوست مبارک نبوده کینه ما
هزار کار درست از شکست ما گرددطلسم ما شکن و برخور از دفینه ما
یگانه ایم به بی قدری ارچه بر در دوستبه قدر ذره توان یافتن قرینه ما
ز بعد کعبه «نظیری » زیارت ما کنکه دلبری نمکین است در مدینه ما