گنج

شمارهٔ ۵۲

به بریدن نرود ذوق تو ز اندیشه ماسال ها پنجه به هم داده رگ و ریشه ما
اصل ما آب ز سرچشمه تحقیق خوردگل تسلیم و رضا آورد اندیشه ما
می منصور که در جوش ز خامی ها بودبعد دوری به قوام آمده در شیشه ما
در خس و خار نبینیم به جز جلوه دوستشجر وادی ایمن بود از بیشه ما
عشق آورده خلیل الله از آزر چه عجبیا صمدگوی شود گر صنم از تیشه ما
کوه کن از هنر عشق ندارد نامینام ما راست که عشق است همین پیشه ما
گل برگ چمن عشق «نظیری » ماییمنرود تا ابد از خاک رگ و ریشه ما