شمارهٔ ۵۲۶
عقلم وداع عصمت کرد از تنگ شرابیعشقم نگاه دارد از مستی و خرابی
دردی کش مغان را شرم از من است تا کیموی سفید سازم از لای می خضابی
عمر سبک عنانم کی می شود مقیددستم به رعشه آورد جام از گران رکابی
می خوارگی و مستی زان روی پیشه کردمتا رو دهد به یارم در حرف بی حجابی
چون پشه بر سر خم می جوشد از حواسمدر انزوای فکرم خور می کند ذبابی
گر پرتو درونم عکس افکند به بیرونهر ذره ای ز خاکم خیزد به آفتابی
مورم ولیک دارم قصد شکار عنقاگنجشگ بسته بالم اما کنم عقابی
سامان عمر خواهد پیش کسی نیایدبختی به این تغافل کاری به این شتابی
قادر نشد «نظیری » بر شاخ وصل دستمکز باغ بخت چینم گل های انتخابی