شمارهٔ ۵۱۸
در شهر و کو هنگامهها بهر تماشا کردهایتا خلق را غافل کنی صد فتنه برپا کردهای
وسواسیان عقل را در قید شرع افکندهایسوداییان عشق را سرگرم سودا کردهای
روز قیامت هم عجب گر کام مشتاقان دهیتو کز فریب وعدهای دلها شکیبا کردهای
زلفی پر از خاص و خدم رویی گرفتارش حشمعرض تجمل دیدهای آهنگ غوغا کردهای
در خلوت و عزلت ز تو غایب نمیگردد کسیصد عابد مستور را در شهر رسوا کردهای
نی یار و محرم را گذر نی صبر و راحت را مقرآخر درین ویرانه دل تنها چسان جا کردهای
ترسم که در روز جزا گیرند خلقی دامنتبا دیگران باری مکن جوری که با ما کردهای
این عشق کآغاز از تو شد آخر سرانجامی بدهتحریک شوقی دادهای کاری تقاضا کردهای
هر عشوه میخواهی بده پیش «نظیری» نسیه نیستامروز نقدی در نظر گر وعده فردا کردهای