شمارهٔ ۵۱۷
غم به سزا دادهای دل به نوا کردهایاز تو پذیرفتهام هرچه عطا کردهای
جز گل و برگ رضا حاصل تسلیم نیستبیخ ستم کندهای قطع جفا کردهای
نوبت شادی زدیم بندگی از ما نرفتشهره به داغ توایم گرچه رها کردهای
جفت بلا چون شدیم گرنه به روز الستما که بلی گفتهایم فهم بلا کردهای
هرکه تو ردش کنی مفت نگیرد کسیهم تو به هیچم بخر چون تو بها کردهای
عشق تو مستی به خلق بی می و ساغر دهدبر در میخانهام از چه گدا کردهای
هرکه جمال تو دید دولت جاوید یافتسایه زلف سیه پر هما کردهای
ما ز قصور ادب غرق گنه گشتهایمتو ز علوی حیا ستر خطا کردهای
غایب و حاضر به ما در همهجا بودهایپشت به تو کردهایم روی به ما کردهای
گریه شب رو کند شحنگی دل چرا؟مردمک دیده را لعل قبا کردهای
قطع مودت نمای یار «نظیری» مباشسایه گر از آفتاب هیچ جدا کردهای