شمارهٔ ۵۱۳
دلم گداخته غم وز تنم توان رفتهز گرمی جگرم مغز استخوان رفته
نشاط روز جوانی به بر نمی آیدکه همچو تیر بجست از خم کمان رفته
خبر ز سیرت آیندگان چه می شنویدکه مانده ام به غریبی و کاروان رفته
ز روزگار دل شادمان نمی بینمکه از هجوم بلا راحت از جهان رفته
کس از طلاطم دریا برون نمی آیدکه کشتیی که ببینیم بر کران رفته
چه از تمیز و خرد مفلسند این مردمکه یوسفی چو تو زین شهر رایگان رفته
ز بس به وصل تو جان های خلق پیوندستز رفتن تو ز هر تن هزار جان رفته
ز بیم هجر تو هر جا که بوده عقل و دلیرکاب و دست تو بوسیده در عنان رفته
درنگ چند «نظیری » خوشا سبک روحیکه پیش از آن که شود بر دلی گران رفته