گنج

شمارهٔ ۵۱۲

کیست این از روی رعنایی به جولان آمدهکرده بر هرکس نظر بر خویش نازان آمده
در صفا چون صبحدم در تازه رویی چون بهارصد گلستان سنبل و گل در گریبان آمده
دمبدم می گردد از نظاره عالم محوترچشم قربانیست بر دیدار حیران آمده
دوستان را می خراشد دل، خروش گریه اممن خودم در اشگ گرم خویش پنهان آمده
خلق در نظاره حورند از اوقات خویشروزگار ما ز سر تا پا پریشان آمده
همچو ابر از گوش ها رعدم ز سر بیرون شدههمچو کوه از چشم ها سیلم به دامان آمده
سوی جور از راه بخشش یار می گرداندمکین دیرینم به یادش بعد نسیان آمده
کوششم بی مزد و منت صنعتم بی نرخ و قدرکار خویشم از زبان بر خویش تاوان آمده
شکر لله شد «نظیری » یار در غربت دچارزین سفر نازم که سودست آنچه نقصان آمده