شمارهٔ ۵۱۱
تو بر سر کودکان نهادهما بر کف دست جان نهاده
بس سنگ گران به بیع جان هادر پله ابروان نهاده
یک سود نموده زیر زلفتدر هر شکنی زیان نهاده
در قند تو خنده رخنه کردهما جان به قصور آن نهاده
لب داده به مشتری شکر چشپس نرخ شکر گران نهاده
ما پست گرفته نرخ نازتتو پای بر آسمان نهاده
بگرفته دلی چو خاره در بربس پشت به پرنیان نهاده
شب ناشده بسته ای دکان راسنگی به کلید آن نهاده
شهری پی یک نظر به بامتزر بر کف پاسبان نهاده
وز شوق تو جان در آستین هارخ خلق بر آستان نهاده
بس خاک ز بیم تو «نظیری »برداشته در دهان نهاده