گنج

شمارهٔ ۵۰۱

عشق افسر ز سر جم به اشارت بردهبا سپاهی دل محمود به غارت برده
نتواند لب عیسی به صد اعجاز گرفتدل که آن چشم مهندس به مهارت برده
خواجه! در گوچه رندان نظرباز ملافکه گدا نام شه اینجا به حقارت برده
عشق را فایده در کوی زیانکارانستهر که زین کوی سفر کرده، خسارت برده
عشق در سینه و طاعت به جزا کرده بدلگنج در خانه و دانگی به تجارت برده
بس که بگریسته ام در جگرم گرمی نیستگریه ام از نفس گرم حرارت برده
رو به محراب گریبان تو نتوانم سودکه ز من دیده آلوده طهارت برده
من بیان هیچ ندارم، که سخن گفتن تواز من اندیشه معنی به عبارت برده
کرده بر من در افسانه بی سامان بازقفل خاموشی و مفتاح بصارت برده
ای خوشا عاقبت کار «نظیری » در عشقدر وفا مرده و جانان به زیارت برده