گنج

شمارهٔ ۵۰

ازین ویرانه تر می خواستم ویرانه خود راازین ویرانه بیرون می برم دیوانه خود را
حریفان نشئه مهر و محبت را نمی دانندبه دست دشمن خود می دهم پیمانه خود را
نه مورش خاید از سختی نه مرغش چیند از تلخینمی بینم ز جنس هیچ خرمن دانه خود را
ز شوق آن که طبل رحلتی ناگاه بنوازندهمیشه رخت بر درگاه دارم خانه خود را
عزیزان دیده از خاکسترم سازند نورانیتو شمع بزم خلوت می کنی پروانه خود را
به آیات زبور و نغمه داوود نفروشمبیان دردناک و نعره مستانه خود را
«نظیری » قصه فرهاد و خسرو داستانی شدکنون من هم کتابی می‌کنم افسانه خود را